|
مسافر |
|
|
حرفهایم ناگفته میماند مثل تمام کتاب قصه های ناخوانده ی کودکی مثل سطر سطر تنهاییم من نوشته های دروغینم حرفهایم ناگفته میماند حرفها را باید زمزمه کرد در باد شاید نگاهی باید شاید نوازشی که لمس کنم ثانیه به ثانیه کلامم را حصار میسازم از واژه های نگفته ام و محبوس میشوم در تاریکی حرفایی که یارای فریاد نداشت دلم؟ هنوز هم گاهی میگیرد درد میکند قلب احساسم کالبدم خالیست هر روز قاب لبخندم را گرد گیری میکنم میخواهم فریاد زدنم ساکت میشوم نگاه میکنم هیچ گوشی نیست فریاد میزنم؟ نه ساکت میشوم گوش ها همه نامحرمند و من گنگ میگویم دلم...؟! خشک شد پژمرد و شاید مرد! قربانت مسافر
+ نوشته شده در جمعه 1390/11/07ساعت 0:6 توسط مسافر |
دل من مثل سکوتی جاریست مثل اواز قناری که در یک قفس است مثل تنهایی باران مثل سرمای درون دل من مثل گیاهیست که پرپر شده است عاری از ریشه و مهر خالی از هر میوه پشت دیوار دلم روزن نیست یک وزش نیست که من را ببرد تا فراسوی سکوت دل من میگیرد پشت ان پنجره که مانده به تاریکی پیچ مینشینم گاهی و به بازی و سکوت و ساعت خیره میمانم گاه با این قلم پر جوهر مینوسم از عشق مینویسم از مهر مهربانی را در اغوش خودم میگیرم بین افکار من و ذهن دلم فاصله تا ابدیت جاریست و خدا مثل سکوتیست که در دل دارم مثل زخمی که همیشه تازه است مثل باران مثل عشق در دل من جاریست من خدا را هر شب در دلم میبینم قربانت مسافر
+ نوشته شده در پنجشنبه 1390/10/29ساعت 0:35 توسط مسافر |